درون:آخه کپک تورو چه به سیاست؟
خودم:آخه آدم دلش می سوزه.وقتی میبینم روز عاشورایی با ماشین نیروانتظامی ازروملت ردمیشه بعد میاد میگه پاترول مشکی بود،چی بگم؟وحشتناکه و دل هرآدم آزاده و غیرآزاده رو بهدرد میاره.
درون:توکه در میری چندسال دیگه گورت روگم میکنی ازمملکت میری.بچسب به درست.
خودم:باهمین ۴ تا کتاب کزایی سرکارم گذاشتن دیگه که نفهمم دنیا چه خبره؟!
درون:بروبه کارت برس اینها رفتنی نیستن.
خودم:آقا نم بااین و اون کارندارم،هرکی بیادقدرت طلبه.ولی مگه نگفتن ظلم پابرجا نیست؟پس چرااینها اینجوری ظلم میکنن واب ازآب تکون نمی خوره؟
آری آری زندگی شاید همین باشد...........
روزگارغریبی است نازنین.لبها را بایددوخت.چشمها رابایدبست.آیا آن روزمیرسد که به فرزندم معنی حسین وعاشورا رابفهمانم؟ آیا می توانم به اوبفهمانم که معنی ظلم چیست؟آیا میتوانم به او بفهمانم که نباید بگذارد باابزاری به اسم دین براوحکومت کنند؟
نمی دانم.نمی دانم.
فرزندم بدان و آگاه باش که حسینیان ظلم نمی کردند.حسینیان سبز بودند وسبز و نه رنگی دیگر.حسینیان برای حفظ حکومت خون نریختند و نمی ریزند.آنکه حسینی است،هیچگاه داعی حسین ندارد.آنکه علی را می شناسد برای حفظ حکومتش خون نمی ریزد.مگر علی برای حکومت خون ریخت؟!!!!!!
دور باید شد از این خاک غریب.دور باید شد.
الان که دارم این مطلب رو می نویسم داغون داغونم.بعد از یکسال تقریبا میشه گفت گریه کردم.چون دیدم هنوز انسان هایی تو این مملکت هستند که چقدر پاک و با معرفتند.خداییش وقتی صافی و صداقت رو توی حرکات خواهر زادم می دیدم بغض گلوم رو گرفته بود.شاید باید خودم زودتر به معشوقش میگفتم که : بدان که معشوقی! ولی خواستم که احمد شجاعت و جسارت عشق را پیدا کنه و چه زیبا بود آنچه که خلق شد.
وقتی دیدم که یه احمدی هست که داره دور خودش می چرخه و از اینکه معشوقش داره میره بی تابه،زنگاری که روی دلم رو گرفته بود پاک میشد.سه چهار سال پیش خودم جلوم نمایان میشد.ولی نمی خوام سرانجام این عشق بی ثمر باشه.گرچه هیچ نیستم ولی هر کاری از دستم بر بیاد واسه سرانجام رسیدن این عشق می کنم.خودم تعجب می کنم که چطور این عشق احساسات من رو هم بیدار کرد.منی که خیلی وقت بود کشته بودمش.خدایا با تمام وجود از تو میخوام که کمکشون کنی.
آقا جون مادرتون یکی بیاد بگه این آینده نکبت ما چی میشه؟
هیچی ارضام نمیکنه.هیییییییییییییچیچچییییییی .
نه درس.نه کار.نه پول.نه این که از این مملکت کوفتی برم.وقتی به اینها فکر میکنم با خودم میگم بعدش چی؟
ولی هنوز دلم واسه یه نفر میتپه و اون ارضام میکنه.آخه کی فکر میکرد بعد این همه دختر بازی و بعد از این همه شیطنت های جور واجور دل ما سر بخوره.اونم واسه کسی که ١سال پیش ولش کردم.وقتی رفت فهمیدم چی رو از دست دادم.این یک سال مثل زهر گذشت به کثیف ترین شکل.شاید یادم رفته باشه با چند نفر و چند بار سکس داشتم ولی مهم اینه که پشیمونم و میدونم که اشتباه کردم و نمیخوام به اون راه برگردم.با خیال یه نفر خوشم و باید برگردونمش.من تغییر کردم و عقیده دارم سر آدم رو نباید به خاطر یک اشتباه برید.میخوام زنده بمونم........
امشب هم خسته ام هم خراب.رفتیم با دکتر دویدیم(منظور خواهر زاده گرامی و عزیز بنده است که مشغول تحصیل در مقطع دکتری در رشته شیمی دانشگاه شریفه)این عاشقه ما هم عاشقیم.اما ما کجا و این کجا؟ما این جور عشق ها را یادمون رفته.واسه طرفمون نقاشی بکشیم و عکسشو به هزار زور گیر بیاریم و بعد با دست خودمون بخوایم براش گود بای پارتی بگیریم.به مولا این خیلی دل داره.ما بودیم به اف میرفتیم.وقتی از طرف حرف میزنه سادگی و عشق تو چشاش موج میزنه ولی ما چی؟
حیف.حیف.حیف.اون موقع که نباید عشقمون رو سوزوندیم.برای کسانی که نباید......
ما که خوردیم تو دیوار حداقل واسه این خواهر زاده ما دعا کنید که به عشقش برسه.برای سلامتیسازنده چسب راضی هم ١ صلوات بفرستید که دل ها رو پیوند میده.
آری آری این است رسم جهان فانی. خودمم باورم نمیشه.راسته میگن این یه وادیه که اگه ١٠٠ بارم توش اسکی کرده باشی باز سر میخوری.٢ باره عاشق شدم.بعد از این همه به گا رفتن.بازم آره.تو ١ سال گذشته کاری نموند که نکرده باشم.هر عشق و حالی که فکر کنی میشه تو یه خونه مجردی کرد ما کردیم.ولی ته اش آدم کم میاره.حس میکنی میخوای تو بغل یکی بخوابی که هیچوقت از پیشت نره.آره داش باز دلمون یه جا گیر کرده.وقتی تو چشام نگاه کردو گفت بهم اعتماد نداره تف و لعنت بود که به خودم میدادم.حق داره.اون موقع که تنها بود کجا بودی؟اون موقع که اعتمادش رو سلب کردی باید فکر الان رو میکردی.حقته.بکش........
سیام خرداد
با سیاوش میخواهیم اعتراض مدنی کنیم. سپاه، بسیج، نیروی انتظامی، پلیس ضد شورش و... تشریف آوردهاند دور هم خوش باشیم! چه صمیمی! باران باتوم، ابر گاز اشکآور، رعد و برق پوتینها... وای چه طبیعتی! به سیاوش میگویم سیزده به دره؟!
دوستان باتوم محور، مردم را از تمام خیابانهای منتهی به تمام خیابانهای دیگر میرانند! فقط یک کمی شدید این کار را میکنند. آمار چیز خوبی است. این را احمدینژاد در مناظرهها به ما گفته بود.
آمار کشتهها در دوشنبه کم بوده امروز عزیزان باتوم محور آمدهاند برای جبران مافات! در یک خیابان (تمام اسکندری بود) سیاوش و دو سه هزار نفر از مردم گیر افتادهاند.
تکتک خیابانها اینطور است. من مثل ترسوها کز کردهام یک گوشه (شرط عقل است!)
سیاوش و مردم کتک میخورند. دو گروه باتوم محور روبروی آنها هستند. مردم آنقدر کتک میخورند که دست به سنگ میبرند. دو ساختمان نیمهکاره مهمات آجریشان را تکمیل میکنند!
سیاوش و مردم حمله میکنند. دوستان باتوم محور زیر بار زور نمی روند مگر آنکه پرزور باشد!
فرار عنایت میفرمایند. یک موتورشان دست مردم میافتد و میسوزد. باران گاز اشکآور احساس و مشاهده میشود من سعی میکنم بگویم فکر میکردم امروز هم آرام است و گرنه نمیآمدم، اما گاز اشکآور درست متوجه نمیشود و توی چشم من هم میرود. سیاوش در تمام منافذش گاز اشکآور فرو رفته! میرود پیش یک مأمور نیروی انتظامی که آرام ایستاده میگوید روزهای قبل که ما را نمیزدید همه چیز آرام بود، چرا میزنید که اینطور شود؟ میگوید من هم به موسوی رأی دادهام. سیاوش میبوسدش. اما دوباره حمله و تعقیب و گریز. سیاوش و بقیه خط اول هستند. سیاوش داد میزند این سهراهو نباید از دست بدیم. اینجا رو بگیرن مردم رو از پشت توی خیابون بغلی قیچی میکنن. مردم با سنگ برای این سه راه میجنگند. یک پیرزن میزند به سینهاش و گریه میکند.
من کماکان یک گوشه کز کردهام و میگویم غلط کردم بیخیال!
سیاوش فریاد میزد بیایید جلو، یا حسین. مردم با یا حسین میروند خدمت دوستان باتوم محور و یک عدد موتور دیگر را قرض میگیرند و میسوزانند تا کمتر اشکآور در آنها اثر کند . من دنبال سوراخ موشم و به مشاهده کردن بسنده میکنم! با خودم میگویم بابا «بریوهارت»!
چند موتوری از پشت سر میزنند لای صف مردم. مردم یکی را میاندازند. سوارهایش را میزنند. سیاوش یکیشان را که کم سن است (گمانم 18 سال بیشتر ندارد) از دست مردم جدا میکند و داد میزند برو. صدای سیاوش گرفته. بد گرفته. وسط این ماجرا در دلم به صدایش میخندم. مردهشور خصلت طنزنویس بودنم را ببرد!
یک دختر جوان سیگاری میگیراند، غریبه است. فوت میکند در چشمهای سیاوش که قرمز است و اشکآلود از گاز. چشمهای سیاوش آرام میشود. بابا نیا جلو شما، خانم اینها میزننتون، دوباره یا حسین میگویند. گاز اشکآور. من ترسیدهام. در این رفت و برگشتها همان دختر را میگیرند. سپرش میکنند جلوی سنگها.سیاوش داد میزند مردم سنگ نزنین. میپرسم میشناسیمش سیاوش؟ به شیطنت میپرسم! میگوید میدونی که نه. گفتم نیا جلو. نیروهای باتوم محور دارند زیاد میشوند. سیاوش و عدهای میروند جلو. سیاوش سنگ به دست ندارد. ادای سنگ داشتن را در میآورد. گاز اشکآور میخورد به پشتش. با درد مینشیند. گاز مستقیم میرود توی حلقش. از دور میبینم و داد میزنم سیاوش بیا. میافتد روی زمین. بالا میآورد. گمان میکنم دیگر مطلقاً هیچ جا را نمیبیند. میگیرندش. دارند مثل طبل (دقیقا مثل طبل) میزنند توی سرش. از دور نگاه میکنم و میبینم ریتم مناسبی ندارد. ضربههایشان خوب است کله سیاوش زیر کلاه صدا نمیدهد والا بد صدا میشد! دوباره مردم حمله میکنند. سیاوش را گوشهای ول میکنند، تا گمانم بعد بستهبندیاش کنند یکی را هل میدهد و کورمال کور مال و کجکی میدود. من هم ترسان دنبال بقیه فرار میفرمایم. یکی دو نفر در خیابان بغلی سیاوش را دود میدهند! من که یاد گرفتهام سیگار فوت میکنم توی چشمهایش (این تنها فعالیت من در کل این تجمع، جز فرار کردن بود، خلاص) سه راه را نیروهای باتوم محور میگیرند و مردم در خیابان، بغلی قیچی میشوند از پشت و جلو. من راهم را میگیرم مثل یک انسان متمدن میروم. سیاوش کیلویی چند است؟ این جمله آخر را توی دلم میگویم. توی دلم خیلی چیزهای دیگر هم میگویم که به شما ارتباطی پیدا نمیکند!
آره عزیزان.عادت کردیم به گوسفند بودن.به آزاده نبودن.اینکه بنشینیم تا یه نفر واسمون یه کاری بکنه.خوشا به سعادت اون چند نفری که در راه عقیدشون مردند و از دست ما جماعت بزدل راحت شدند.بی شک اونها نزد خدای خود مقام بالایی خواهند داشت و این ما هستیم که فکر میکنیم زنده ایم ولی مرده هایی هستیم که راه میرویم و در زیر ظلم وخفقان له می شویم.
دیروز وزیر آقای خاتمی برای سخنرانی به ارومیه آمد.٢٠ نفر از برادران بسیجی جمع شده بودند و میگفتند که ایشان نباید بیاد سخنرانی کنه.٨٠٠ نفر را مچل کرده بودند که حرف خود را به کرسی بنشانند.بله چون اینها یاد گرفتند که مثل رییس جمهور محبوبشون از زور استفاده کنند.ولی خوشبختانه با حمایت بچه ها ایشان موفق به سخنرانی شدند.جالب اینجاست که در سایت های اصولگرایان دیدم که گفتند به خاطر یک بلوتوث آقای خاتمی و اینکه سال ٨٣ مجوز یک اردودر دانشگاه ارومیه داده شده بودبا آقای توفیقی مخالفت شد.آخه مگه آقای توفیقی تو اردو بوده؟ولی ما که اینجاییم میدونیم موضوع از چه قراره.موضوع اینه که با آمدن کسی غیر از رییس جمهور مردمی !!!! خیلی ها باید از مسند دانشگاهها کنار بروند.به همین خاطر با حضور نماینده آقای موسوی مخالفت میشد.
نظرات ()